تبليغاتX
سیگار دستگیره ای برای آدم های آویزان

سیگار دستگیره ای برای آدم های آویزان

وبلاگی برای سیگاری ها و غیر سیگاری ها

ناقد بی شعور3

چرا باید سیگار بکشیم؟

 

1: دلیل خاصی نداره.

2: به شما هیچ ربطی نداره.

3: به بابام گفتم کاری به کارم نداشته باشه و گرنه میذارم میرم تو خیابون می کشم.

4: چون ممکنه این سوال رو یه خانوم پرسیده باشه برای احترام و ارتباط جواب میدم: می کشم چون خیلی درب و داغونم و خیلی اعصابم خرابه. چون دنیا خیلی مسخره و پوچه و میخوام کاری کنم که تو اگر یه خانومی و از روبرو داری به من نزدیک میشی بفهمی که من خوب می فهمم دنیا خیلی گه دونیه و از این تیریپا.

5: اگر این سوال رو یه مرد پرسیده جوابی ندارم جز اینکه می خوای تو هم یه کام بگیر بلکه من وجدان درد نداشته باشم. و مرامم رو نشونت داده باشم.

6: این سوال رو هر خری که می خواد پرسیده باشه من اینقدر عوضی ام که نمیتونم حتی باهات حرف بزنم.

7: فلان فلان شده پف یوز به تو چه که من چه کار می کنم.

8: ببین داداش درسته که تو از این بادا نمی ترسی ولی من آدم میارم می فهمی یا نه. آدمشو دارم.

9: آره همشون معتاد و عملی اند. ولی تو یکی رو حریفن. دماغتو بگیرن ریغت در میاد.

10: نمیذارن دو دقیقه راحت باشیم. باشه بابا رفتم. به من دست نزن . رفتم بابا.

ـ هی یارو ته سیگاراتو هم جمع کن.

.۱۱: باشه بابا نوکرتم اونا رو هم جمع می کنم اینقدر گیر نده...

حسین نیازی ( شاهزاده ی سرطانی )

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 11:20  توسط حسین نیازی  | 

کاریکاتور 3

پی نوشت: این کاریکاتور از بابیک زوران از کشور یوگوسلاوی سابق است. با تشکر از محمدرضا و ارنواز برای تهیه و آماده سازی آن.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 8:2  توسط حسین نیازی  | 

سوءهاضمه ی 2

متن جوابیه خداوند بدین شرح است:

 

فردی بگذشت از گذرگاهی دوش

می گشت به دنبال یکی رفیق خود، بازیگوش

دیدش دو هزار مرده ی دودی و خموش

بشناخت به ناگهان رفیق خود اندر توش

از روی دماغ و چانه و طره ی موش

نالید و سپس دمی دگر گشت خموش

مسموم هوا بود که کردش مدهوش

آمد که به هوش، ناگهان گفتش: کوش

کوش آن خدائی که عالم بودش

یار بی کسان دشمن ظالم بودش

این رفیق ما که کلی سالم  بودش

عشق ماهی و دیدن آنها تو تشت ( معشوقه ی شیر و شکر و شاهی و ریحون بودش )

روی زرد و بوی مرگ و کام درد

چیش به آن سینه ستبر کوهنورد؟

آمدش از سوی غیبش یک نوا

که بکن گوشی تو ای پرمدعا

این رفیق تو خودش اینگونه شد

ناگهان خونش بسوخت، ویرونه شد

او گرفتش یک سیگار از دست دوست

هر چه که او می کشید از دست اوست

ما همی انسان قرارش داده ایم

قدرت تاب و توان، با اختیارش زاده ایم

پس دگر ما را چه ربطی، ای هوار

رفته است و دود ریخته توی حلقش، یک هزار

 

 

محمدرضا زمانی (یه کله پوک )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 13:37  توسط حسین نیازی  | 

ناقد بی شعور 2

 

سوسک

 

می خواهم بنشینم پشت میزم و کاغذها را دسته کنم و مرتب زیر دستم بگذارم و همانطور که محو سفیدی کاغذها می شوم تا چیزی برای فکر کردن و نوشتن به ذهنم برسد. خودنویس تازه ام را از جاقلمی خاتم کاری شده بیرون می آورم و در آن را باز می کنم و کمی تکانش می دهم که اگر جوهرش خشک شده تکانی بخورد و بعد نوک خودنویس را روی کاغذ فشار می دهم. حر کت نمی کند. از جیب پیراهنم پاکت سیگار را بیرون می کشم و پشت دستم می کوبم و قبل از فکر کردن به هر چیزی که روی میز است یکی از فیلترهای سرک کشیده را می گیرم و بیرون می آورم و کبریت را از روی میز بر می دارم و با صدای دل انگیز خرت خرت اصطکاک گوگرد سر کبریت با جعبه اش شعله را جلوی صورتم می گیرم و همانطور که چشمانم متمرکز شده است و قیافه ی خنده داری دارم پک محکمی می زنم و سرخی سر سیگار بیشتر می شود و ریه ام گرم می شود و بعد سینه ام که رها می کند دود را بیرون می دهم. توی دود دو تا شاخک می بینم. خود نویس را می گذارم رو کاغذ و حرکتش می دهم: سوسک.

دوباره به دود نگاه می کنم. دود پخش شده است و از جلوی آینه ی روبرویم کنار رفته بود. همانطور که به خودم نگاه می کنم سیگار را از گوشه ی لبم برمی دارم و توی زیر سیگاری می تکانم.

شاید باز هم به فکر کردن ادامه دهم یا شاید به آینه نگاه کنم...

 

حسین نیازی ( شاهزاده ی سرطانی )

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 7:3  توسط حسین نیازی  | 

مهمان2

این کاریکاتور را ح.م.آریا برای ما فرستادند. منبع کاریکاتور اینجاست.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1384ساعت 8:46  توسط حسین نیازی  |